#اشک_شوکا_پارت_194

بود.

خسرو جعبه به دست وارد محوطه ی عمارت شد. شوکا در حال بررسی شکوفه های بهار نارنج بود که

تازه جوانه زده بودند.

با دیدن خسرو به سمتش دوید

-خسته نباشی

خسرو پیشانی عرق کرده اش را به سمت شوکا گرفت.

شوکا گوشه دامنش را بالا آورد و عرق را گرفت

خسرو به نرمی گفت:

-لطف کردی

پاسخش ، لبخند زیبایی بود که بر لبان شوکا نشست

شوکا دست به سمت جعبه برد

-بذار کمکت کنم

- سنگینه... خودم میارم

- چی هست؟

- بوته های رز زرد

شوکا هیجان زده گفت:

-عاشق رنگ زردم

خسرو سرش را بیخ گوش شوکا آورد

-ولی لپای گلی بیشتر بهت میاد

گونه هایش به سرخی گرایید و سرش را به زیر افکند:

-با تعریفا و محبتت داری منو به خودت...

صحبتش را ادامه نداد. لحظه ای مکث کرد و ادامه ی صحبتش را گرفت:

-کجا میخوای اینا رو بکاری؟

خسرو برق شرارت و شادمانی در چشمانش درخشید:

-با کمک تو، تو باغچه ی پشتی

خسرو بی توجه به گل داخل باغچه وارد آنجا شد و کفشش در گلها فرو رفت. نگاهی به پاهای گلی اش

romangram.com | @romangram_com