#اشک_شوکا_پارت_193
شوکا به سمت دیگران راه افتاد که خسرو گفت:
-بشین همین جا... الان جوجه ها سرخ میشن زحمت جدا کردن از سیخا رو بکش
خسرو به سمت برزو نگاه کرد. برزو که شاهد مو به مو جریانات اتفاق افتاده بین خسرو و شوکا بود،
شستش را به علامت پیروزی به سمت خسرو گرفت و زیر لب گفت:
-اینه..
تعطیلات عید به پایان رسیده و هرکسی به زندگی خودش برگشته بود. در این میان تنها شوکا بود که
بلاتکلیف روز را در عمارت خسرو خان به شب میرساند و به امید گشایش شرکتی بود که بعد از آن
روز دیگر صحبتی در موردش نشد.
رفتارای خسرو نسبت به شوکا مهربانانه تر و کلامش گرمتر شده بود و این احساس وابستگی شوکا را
به سمت دلبستگی میبرد تا جاییکه دوست داشت با خسرو بیشتر همکلام شود، بیشتر ساعات روز را در
کنار او باشد و مرکز توجه خان قرار بگیرد.
خسرو با جدیت تمام مشغول باز سازی قسمتهای مشکلدار عمارت و کاشتن نهالهای میوه در خلف
ساختمان بود. زری هم انتظار زن برادری را میکشید که نامش برای همه مجهول بود. خسرو برای
نزدیک شدن به شوکا برای انجام هر کاری از او نظر خواهی میکرد ولی در عین صمیمیت چنان در
روابطش جدی بود که شوکا به هیچ وجه تصور نمیکرد عروس ناشناس خودش باشد.
ترس از واپس زده شدن، شوکا را مجبور کرده بود که اجازه ی تاختن از قلبش بگیرد و به خود بقبولاند
که حسش نسبت به عروس نشناخته ی خسرو حسادت در مورد از دست دادن خسرو نیست بلکه ترس از
دست دادن مکان زندگی میباشد. عاشق شدن و دلبسته شدن برای زنی که از کودکی به دنبال دست محبتی
بود که بر سرش کشیده شود، نیاز به زمانی طولانی نداشت ولی کم کم پچ پچها در مورد حضور شوکا
در عمارت خسرو بلند شده بود وبحث گرم مجالس خاله زنیکه ها میشد.
روزها میگذشت و شوکا بین رفتن و ماندن مردد بود. زمزمه ی داماد شدن خسرو در روستا پیچیده بود و
همه منتظر بودند که عروس جدید خان را ببینند.
هوا ابری بود و باران روز قبل خاکهای تازه ریخته شده در باغچه ی پشت عمارت را تبدیل به گل کرده
romangram.com | @romangram_com