#اشک_شوکا_پارت_192
-با چند نفر داریم شرکت میزنیم و نیاز به نیرو داریم. رو شوکا خانم حساب کردیم
برزو متحیرانه به خسرو نگاه کرد:
-چه شرکتی؟
خسرو کمی مکث کرد:
-صادر کردن نهال میوه به شهرای ایران
برزو سیخهای حاوی گوجه را به سمت خسرو برد و آهسته گفت:
-جدی میگی؟
خسرو خنده اش را خورد:
-حالایه چیزی گفتم
برزو سری تکان داد:
-بیراهه میری داداش ... برو جلو و کار رو تموم کن قبل از اینکه مرغ از قفس بپره
شوکا سرش را بلند کرد و متوجه پیشانی خیس از عرق خسرو شد. جعبه ی دستمال کاغذی را از داخل
سبد برداشت و به سمت زری گرفت:
-ببر بده داداشت؟
زری در حال کارت بازی کردن با نیره و خاله منیره بود. خودش را تابی داد:
-خودت ببر دیگه
شوکا دستمالی از جعبه برداشت و به طرف خسرو رفت و برگه را به سمتش گرفت:
-عرق کردی
خسرو شادمان از اینکه شوکا برای ارتباط با او قدم پیش گذاشته است گفت:
-دستام زغالیه. خودت زحمتشو بکش
پیشانی اش را به سمت شوکا گرفت. شوکا برگه ی دستمال کاغذی را چهار لاکرد و به آرامی عرق
روی پیشانی خسرو را پاک کرد
خسرو با لبخندیکه در چشمانش میدرخشید به شوکا خیره شد:
-ممنون
رنگ مهربان کلامش در دل شوکا نشست:
- خواهش میکنم
romangram.com | @romangram_com