#اشک_شوکا_پارت_190

خسرو بدون توجه به تهاجم قطرات باران و سردی هوا روی اولین پله نشسته بود.

برزو به پشتش زد:

-باهام رو راست باش... اون دختری که در موردش صحبت میکردی شوکا نیست؟

خسرو نگاهی به برزو انداخت و سرش را به علامت بله تکان داد.

-چرا ازش خواستگاری نمیکنی؟

خسرو سرش را پایین انداخت:

-چون نه از خودم مطمئنم نه از اون

-اینکه با یه حرف بی پایه و اساس در مورد حضور یه نفر در زندگیش که جنسیتشم معلوم نیست بهم

میریزی یعنی هنوز از خودت مطمئن نیستی؟

خسرو حرفها را در ذهنش پس و پیش کرد:

-شوکا کم سن و ساله... حداقل پونزده سال از من کوچکتره... احساس میکنم بیشتر بهم وابسته س تا

دلبسته

-اینکه خیلی خوبه... مگه همیشه نمیگفتی بلور با تمام محاسنش یه عیب بزرگ داره که خیلی مستقله و

واسه انجام کاراش بهت اعتماد نمیکنه. آخر همین مستقل بودن کار دستش داد. شک نکن وابستگی،

دلبستگی رو به دنبال داره. ولی اینو یادت باشه که نمیتونی به خاطر دو دل بودنت با آینده ی یه زن

جوون بازی کنی. تا کی میخوای اونو پیش خودت نگه داری و به چه بهونه ای؟ فکر حرف مردمو

کردی؟

-اگه ردم کنه چی؟ خودت میدونی تا حالا کسی بهم جواب نه نداده.

برزو به سمت در عمارت چرخید:

-مدتی بهش فرصت بده. به شوکا نزدیکتر شو. عوض تحکم و تمسخر بهش محبت کن تا اونم خودشو پیدا

کنه... کدوم زنه که از مردی روی خوش ببینه و پشت بکنه. اونم شوکا که تو هفت آسمون یه ستاره

نداره.

به سمت عمارت قدم برداشت:

- میرم پیش نیره به شرو وراش گوش بدم. تفریح خوبیه تو این بارون و سرما. زودتر بیا تو سرما

نخوری...

خنده ی بلندی کرد:

romangram.com | @romangram_com