#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_60
نفس عمیقی کشیدم وچشم هام رو محکم روی هم فشار دادم.
-خوبی؟
علیرضا: مرسی، تو خوبی کجایی؟
چشم هام رو باز کردم و به تاریکی کوچه چشم دوختم.
-ممنون. میشه بیای دنبالم، مهمونی یکی از دوستای دانشگاهم بودم روم نشد به بچه ها بگم من رو برسونند.
علیرضا: باشه، آدرس؟
آدرس رو بهش گفتم و روی جدول کنار خیابون نشستم.
اشک هام سرازیر شدند. خدای من سوشا داشت چه غلطی می کرد؟ اون واقعا یه همچین آدمیه، بی خود نبود که نگار هر بار که من رو می دید می گفت که روزی ازش متنفر می شم. اشک هام رو پاک کردم نمی خواستم علیرضا چیزی از این قضیه بدونه. ماشینی جلوی پام ترمز کرد سرم رو بلند کردم. علیرضا بود؛ با لبخند کم جونی بلند شدم و سوار ماشین شدم.
-سلام، مرسی که اومدی.
علیرضا لبخندی زد.
-سلام خواهش می کنم. چه عجب تو مهمونی چیزی رفتی همه اش تو خونه ای پژمرده شدی!
خندیدم و گفتم: چی بگم دیگه، یکی از دوستان تولدش بود.
romangram.com | @romangram_com