#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_59
-ما فقط دوستیم. هانا تو و سوشا فقط دوستید، پس ناراحت نباش یه احساس کوتاه مدت و کم زود از بین میره؛ مطمئن باش.
ساعت ها به وقت شادی بچه ها و ناراحتی من می گذشت. هر بار با دیدن کارهای سوشا بیش تر ناراحت می شدم.. وقت صرف کیک و کادو دادن بود. من کادوم رو به مجید دادم با اینکه ساده بود ولی خیلی گرم و مهربون ازم تشکر کرد. خودش مسخره بودند» دیگه قصد رفتن کردم که سوشا به سمتم اومد. با عجله خواستم لباس هام رو از توی اتاق بیرون بیارم و برم که سوشا پشت سرم وارد اتاق شد. واقعا ازش می ترسیدم.
نگاهش کردم؛ با اینکه شل و وارفته داشت به سمتم می اومد ولی بازم برام جذاب بود. پیرهن مردونه مشکی رنگ مارک دارش با اون شلوار قد نود و کفش های کالجش، خوشتیپ تر از همیشه بود. مانتو وکیفم رو برداشتم.
سوشا دستی توی موهاش کشید.
-داری می ری؟
با ترس و هول گفتم: آره... آره دارم می رم دیره.
پوزخندی زدم. برای همین بود که از پیشم جم نمی خوردی؟
نفس عمیقی کشیدم.
-می خوام برم سوشا.
سرش رو از روی شونهم برداشت. کمی به چشم هام زل زد و موهام رو از روی صورتم کنار زد. بی حال عقب رفت و چیزی نگفت. با عجله در اتاق رو باز کردم و از پله ها پایین رفتم و از خونه خارج شدم. وارد کوچه شدم و دویدم تا این که کمی از خونه ی مجید دور شدم. گوشیم رو از کیفم بیرون آوردم و شماره ی علیرضا رو گرفتم. صدام رو صاف کردم تا متوجه بغض توی گلوم نشه.
علیرضا: جانم؟
romangram.com | @romangram_com