#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_58
دختره پرید بغل سوشا و با صدای لوسی گفت: بی معرفت شدی سوشا
دختره آروم گفت: سوشا این کیه؟
سرم رو بلند کردم. «با من بود!»
سوشا با لبخند گفت: سارا جونم ایشون هانا هستند از دوستان.
سارا سری تکون داد و چیزی نگفت. «دختره ی از خود راضی، فکر کرده الان من بهش ابراز خوشحالی می کنم؟ گمشو بابا»
سوشا روش رو به سمت من کرد و گفت: نمیای برقصیم؟
بدون نگاه کردن بهش گفتم: نه.
سوشا از جاش بلند شد.
-باشه.
دست دختره رو گرفت و رفتند وسط جمعی که داشتند تو بغل هم می رقصیدند. چشم چرخوندم که نگاهم به نگار افتاد که داشت با پوزخند نگاهم می کرد.
«تو دیگه چته؟ حتما بخاطر همین می گفت که روزی از سوشا متنفر می شم.»
با اینکه از کارهاش خوشم نمی اومد و باعث ناراحتی می شد ولی خب متنفر شدن زیادی بود. دوباره به وسط جمع در حال رقص نگاه کردم، نگاهم رو ازش گرفتم. زیر لب با خودم زمزمه کردم:
romangram.com | @romangram_com