#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_56
-برو گمشو.
خندید و سرش رو از شیشه بیش تر بیرون آورد و گفت: ای جونم، نازتم خریدارم.
یهو یه مشت خورد تو صورتش.
- خفه شو تا.
«سوشا بود، این کی اومده؟»
خواست در رو باز کنه تا پسره رو از ماشین بیرون بیاره که ماشین با سرعت از کنارمون رد شد. من هنوز با تعجب نگاه می کردم که اومد دستم رو کشید. سوشا با داد گفت: چرا اونجا خشکت زده؟ بیا سوار شو.
چیزی نگفتم و سوار ماشین شدم. ماشین رو دور زد و سوار شد.
سوشا با عصبانیت و داد گفت: چرا اینقدر زود اومده بودی هان؟
با تعجب و حرص گفتم:
-زود نیومده بودم، شما دیر اومدی.
ساعتش رو نگاه کرد و گفت: حداقل یه زنگ می زدی.
چیزی نگفتم. راستش از ذوق حرف زدن یادم رفته بود. اینکه برام غیرتی شده بود خیلی برام شیرین بود. یکی روی فرمون کوبید و با سرعت شروع کرد به رانندگی.
romangram.com | @romangram_com