#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_269


چنگی به گونه‌ ام زدم.

-یا خدا‌.

اشکان با عجله گفت: خواهش می کنم آروم باش هانا.

نفس عمیقی کشیدم.

-باشه، به من بگید کدوم بیمارستان هستید که بیام.

کمی ساکت موند و بعد گفت: هانا بنظرم خونه بمونی بهتره.

با بغض گفتم: یا بهم می گید کجایید یا میام تموم بیمارستان ها رو می گردم تا پیداتون کنم.

پوفی کشید.

-باشه هانا جان، فقط بهم قول بده، تو رو به خدا، تو رو به جون سوشا وقتی اومدی آروم باش. منطقی باش، همه چی درست می شه تو باید به فکر بچه و خودت باشی خب؟

دستی روی گلوم کشیدم.

-توروخدا دارید من رو می ترسونید!


romangram.com | @romangram_com