#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_268

-سلام آقا اشکان خوبید، سوگل خوبه؟ ببخشید مزاحم شدم.

صداش گرفته بود.

-مرسی هانا جان.

نخواستم زیاد مزاحم بشم به همین دلیل زودی رفتم سر اصل حرفم.

-ببخشید شما خبری از سوشا ندارید؟ از دیروز خبری ازش ندارم.

کمی مکث کرد و بعد خیلی آروم و با جدیت گفت: هانا جان یه چیزی رو می خوام بهت بگم؛ ازت خواهش می کنم که آروم باشی بخاطر خودت، بخاطر بچه.

ترس تموم وجودم رو پر کرد.

-چی شده آقا اشکان؟

شمرده شمرده گفت: به من قول بده که آرومی و آروم می مونی.

تند تند گفتم: باشه، باشه.

از پشت تلفن صدای نفس عصبیش رو شنیدم.

-هانا، سوشا یه درگیری داشته، یه کوچولو حالش بده الان توی بیمارستانیم.

romangram.com | @romangram_com