#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_270
چیزی نگفت و بعد از گفتن اسم بیمارستان گوشی رو قطع کرد. بغضی رو که توی گلوم چمباته زده بود، اشک شد و از چشم هام سرازیر و روی گونه هام سر خورد.
-وای سوشا. وای از دست تو.
مامان از آشپزخونه بیرون اومد. من رو که دید با عجله به سمتم اومد.
-چی شده مادر؟
نفس عمیقی کشیدم و آروم به سمت پله ها رفتم و در همون حال هم برای مامان توضیح دادم.
-نمی دونم مامان، آقا اشکان گفت سوشا یه درگیری داشته حالا هم توی بیمارستانه.
نگاه مامان نگران شد.
-باشه مادر، سوشا به این کار ها عادت داره، تو زیاد خودت رو ناراحت نکن بخاطر بچه، الان می ریم.
وارد اتاق شدم و روی شلوار جینم یه مانتوی مشکی پوشیدم و شال مشکیم رو هم سرم کردم. داشتم پس می افتادم. همه وجودم ترس و نگرانی شده بود. فقط دلم می خواست زود برم بیمارستان و سوشا رو توی حال خوب ببینم.
مامان هم آماده شد و همراه هم سوار تاکسی شدیم و با اشک هایی که هنوز از چشم هام می باریدند به سمت بیمارستانی که اشکان گفته بود راه افتادیم.
وارد بیمارستان شدم. نفس عمیقی کشیدم و به سمت ایستگاه پرستاری رفتم.
-سلام ببخشید خانوم، سوشا راهی توی کدوم توی اتاق هستند؟
romangram.com | @romangram_com