#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_252
کمی مکث کرد و گفت: ولی خب حواستون یه کوچولو بهش باشه.
خندید و دست علیرضا رو گرفت. حتی به علیرضا نگاهم نکردم و نگاه پر از نفرتم رو فقط به نگار دوخته بودم. جلو از ما به سمت خونه حرکت کردند و ما هم همراه اون مرد ها که دورمون رو گرفته بودند و چهار چشمی حواسشون بهمون بود به سمت ویلا
رفتیم.
وارد ویلا شدیم. ویلای بزرگ و یک طبقهی بود که همون طبقه پایین چهار تا اتاق و یه سالن و آشپزخونه ی بزرگ داشت. علیرضا روی مبل های قهوه ای و کهنه لم داد. اشکان کنارم ایستاده بود و دو تا مرد گنده هم پشت سرمون ایستاده بودند و بقیه کنار پنجره ها ایستادند. نگار به سمتم اومد و دستش رو روی گونم گذاشت.
-وای عزیزم چقدر دلم برات تنگ شده.
توی چشم هاش زل زدم و آروم گفتم: اومدم برای همیشه بمونم.
دستش از نوازش کردن گونم ایستاد. با بهت و ناباوری نگاهم کرد. با لکنت گفت: چی...ت...و چی گ...ف...تی؟!
لبخند زدم.
-اومدم دیگه بمونم. دیگه از زندگی عادی خسته شدم و دلم یه کم هیجان و شادی می خواد.
هنوز داشت با تعجب نگاهم کرد. اشکان بازوم رو گرفت و آروم تکونم داد.
-چی گفتی؟ سوشا دیونه شدی؟!
بازوم رو از دست اشکان بیرون آوردم و دستم رو روی کمر باریک نگار گذاشتم.
romangram.com | @romangram_com