#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_253
-بزار بمونم.
نفس عمیقی کشید.
-نمی تونم باور کنم.
کمرش رو نوازش کردم.
-می دونم ولی باور داشته باش چون خیلی جدیم.
علیرضا با عصبانیت از جاش بلند شد و به سمتمون اومد.
-چی می گی مرتیکه؟
پوزخندی زدم و رو به نگار کردم.
-عاشق سینه چاکته؟
تند تند سرش رو تکون داد.
-نه... نه... سوشا من فقط تو رو دوست دارم.
romangram.com | @romangram_com