#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_251
-ما اومدیم نگار رو ببینم.
صدای پوزخند بلند شد.
-این جوری دزدکی؟ جالبه!
شونه ای بالا انداختم.
-خب مطمئنن هیچ وقت نمی ذاشتید که ما توی این خونه بیاییم پس مجبور بودیم که خودمون بیاییم و توجه تون رو جلب کنیم.
تا خواستم چیزی بگه. صدای نگار از دور اومد.
-کی اون جاست؟ چی شده؟
همون مرد به سمتش برگشت و گفت: نمی دونم خانم با شما کار دارند ولی دزدکی وارد شدند.
نگار دست تو دست علیرضا از پله های سنگی پایین اومد و به سمت ما که توی تاریکی ایستاده بودیم اومد. نگاهش که به من افتاد از تعجب دهنش باز موند ولی بعد لبخند زد و گفت: وای خدا ببین کی این جاست. سوشا!
به مرد های دورش اشاره کرد.
-بزارید بیاد توی خونه...
romangram.com | @romangram_com