#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_233


خونه پر از سر و صدا و صدای خنده های شاد شده بود. غم ها و ناراحتی هام یادم رفته بود و همه‌ اش لبخند روی لب هام بود.

از اون همه غذایی که روی میز بزرگ بود فقط سالات کار سوشا بود که اون هم بدون خرد کردن درست حسابی مواد همه رو توی یه کاسه ریخته بود. کلی بخاطر أین کارش مسخره اش کردیم و بهش خندیدیم. همون طور که کنار هم نشسته بودیم؛ آروم کنار گوشم گفت:

-امیدوارم همیشه همین طور خوش حال ببینمت؛ همیشه بخند هانا.

نگاهش کردم و آروم لب زدم: دوست دارم.

***

دستم رو دور بازوی سوشا حلقه کردم و کتم رو بیش تر به خودم چسپوندم.

-سوشا می خوای برای سال تحویل خونه مامان و بابای تو باشیم؟

به چشم هام زل زد.

-هنوز که یه هفته مونده عزیزم. ولی اگه تو دوست داشته باشی می ریم خونه ی مامان و بابای تو؟!

خندیدم و گفتم: نه برای من فرق نمی کنه. چون هر دو تاشون برام عزیزن.

دستم رو گرفت و کمک کرد که از روی جدول کنار جاده پایین بیام.


romangram.com | @romangram_com