#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_234

-پس بزار برای بعد در موردش فکر می کنیم.

بعد چشمکی زد و گفت: نظرت چیه بریم پشت بام تهران؟

با ذوق نگاهش کردم.

-وای عالیه.

روی گونه های یخ زده و سرخم رو بوسید و گفت: پس بزن بریم جانم.

باهم دیگه از خیابون ها و پیاده رو های شلوغ گذشتیم. کل شهر رو تا رسیدن به پشت بام مهمون قدم هامون کردیم. کلی خندیدیم و کلی حرف زدیم. توی اون هوای سرد، بغل سوشا حکم همون تخت نرم و گرم صبح ها رو داشت که دلت نمی خواست به هیچ عنوان ازش بیرون بیای. حرف های دلنشینش، صدای گرم و لبخند شیرینش، اون شیطنت های گاه و بی گاهش همه‌ اش برام دوست داشتنی بود. دلم برای اون مهربونی ها و نگرانی های زیر پوستیش می رفت. هیاهو و همهمه‌ی مردم، صدای بوق ماشین ها، هیچ کدوم برامون مهم نبود؛ غرق هم بودیم و بی توجه به دنیای اطراف.

روی صندلی سبز رنگ، بالای شهر بزرگ که خونه هاش ریز دیده می شدند نشستیم. سوشا کمی به اطراف نگاه کرد و گفت: نه به اون هوای خوب و آفتابی اول زمستون، نه به این ماه اسفند که داری یخ می بندیم. آخه این چه وضعشه؟

نیشگونی از بازوش گرفتم:

-چقدر تو غر می زنی! آقای غر غرو.

سوشا دستش رو روی شونه‌ ام گذاشت و من رو به خودش نزدیک کرد.

-هانا؟

به نیم رخ زیباش خیره شدنم.

romangram.com | @romangram_com