#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_232

خاله و مامان خندیدند و بابا با لبخند به سوشا نگاه می کرد و شوهر خالم خنده‌ اش گرفته بود. مامان و خاله از جاشون بلند شدند و باهم گفتند: البته چرا کنه؟

با لبخند و خوش حالی نگاهشون می کردم. چقدر خوب بود که همچین خونواده ی شاد و سر حالی داشتم. سوشا میون خاله و مامان ایستاد و دستش رو روی شونه هاشون قرار داد.

-پس بزن بریم.

همراه هم به سمت آشپزخونه رفتند و با هم مشغول درست کردن غذا شدند. کلی به کارهاشون خندیدم. گاهی مامان از دست کارهای سوشا جیغ می زد و از انجام بعضی کارها منعش می کرد ولی سوشا باز کار خودش رو انجام می داد. سوشا خیلی خوب بود و اصلا به روی خاله نمی آورد که پسرش چیکار کرده و خیلی مهربون باهاش رفتار می کرد.

دوباره زنگ در به صدا در اومد. سوشا خواست از آشپزخونه بیرون بیاد که من مانع شدم و خودم به سمت در رفتم. در رو که باز کردم با صورت خندون مامان سوشا و صورت جدی پدرش رو به رو شدم.

-سلام خوش اومدید.

با پدر سوشا دست دادم و توی بغل گرم مادرش فرو رفتم. واقعا زن خوش خنده و نازنینی بود.

-خوبی دخترم؟

لبخند زدم.

-مرسی مامان جان خوش اومدید.

وارد هال شدند و کلی از دیدن خونواده ما خوش حال شدند. سوشا جوری با پدر و مادرش حرف زده بود که چه توی بیمارستان و چه توی خونه ما هر وقت که خاله رو دیدند اصلا به روی خودشون نیارند. اون ها هم مثل پسرشون هر بار با خوش رویی باهاشون رفتار می کردند.

شب رو توی جمع خانواده و دور هم کلی خوش گذروندیم.

romangram.com | @romangram_com