#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_221


کنار آخرین پله زانو زدم و سر هانا رو توی بغلم گرفتم و به سمت خودم چرخوندم. از دماغ و میون لب هاش خون میومد. دستش روی شکمش بود.

-وای خدای من، هانا؟ هانا عزیزم!

فقط با چشم های نیمه بازش به چشم هام نگاه کرد.

هانا رو توی بغلم گرفتم و بلند شدم و به سمت تلفنی که کنار پله ها بود رفتم. هانا رو نشوندم و آروم سرش رو به دیوار تکیه دادم. با تلفن شماره ی اشکان رو گرفتم که یهو یکی از پشت یقه ی پیراهن مشکیم رو گرفت. گوشی از دستم ول شد.

-کثافت آشغال ولم کنید بزار یه زنگ به آرژانش بزنم هانا حالش خوب نیست.

مرده گنده من رو به سمت خودش چرخوند و یه مشت توی صورتم زد. یه لحظه همه چی تار شد ولی دوباره دیدم بهتر شد که فهمیدم توی بغل علیرضام. یقه ام رو گرفت و گفت: می خوام صورت خوشکلت رو آسفالت کنم.

بعد یه کله زد تو دماغم که مطمئن شدم دماغم شکسته. نگار به سمتم اومد یه چوب توی دستش بود.

-با أین چوب می خوام همه آزار و اذیت ها رو تلافی کنم.

بعد تا جایی که می تونست با چوب توی دستش من رو زد. هیچ جای بدنم از ضربه هاش بی نصیب نشد. گاهی چوب رو هم به دست مهسا می داد که مهسا همه عقده های بچگیش رو هم سر من خالی کرد. داد می زدم و گاهی لب هام رو روی هم فشار می دادم. درد داشت واقعا درد داشت. از لا به لای پاهاشون چشمم به هانا بود که به من نگاه می کرد و گریه می کرد. آروم آروم زیر لب چیزی می گفت اما نمی تونست تکون بخوره.

علیرضا من رو بلند کرد و به سمت خودش برگردوند. که منم با همه بی حالیم یه کله جانانه مهمونش کردم که آخش در اومد.

از بینیم خون می اومد و گاهی جلوی چشم هام تار می شد. نگار به سمتم اومد یه چک زیر گوشم خوابوند که منم توی صورتش تف انداختم.


romangram.com | @romangram_com