#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_220
علیرضا دست هاش رو داخل جیب شلوار جین قهوه ایش کرد و گفت: چون دوست داشتم هانا. تو قرار بود مال من باشی.
به من اشاره کرد و گفت: ولی نمی دونم این روانی چی داشت که تو عاشق شدی و دیگه من رو ندیدی!
اشک های هانا از گوشه ی چشمش سرازیر شد.
-تو برام مثل داداشم بودی.
علیرضا داد زد: نمی خواستم داداشت باشم من دوست داشتم. همیشه من پیشت بودم. هر کاری داشتی و هر مشکلی داشتی من رو صدا می کردی و من پشتت بودم. ولی آخر سر خوبی های من رو با عاشق یکی دیگه شدن جبران کردی.
روم رو به سمت علیرضا کردم و داد زدم.
-احمق سرش داد نزن اون حالش خوب نیست.
به سمت هانا و نگار برگشتم و آروم به پله ها نزدیک تر شدم.
-نگار بزار هانا بره.
نگار هانا رو دنبال خودش کشید و روی پله ی اول بازوی هانا رو هول داد و یهو بازوش رو ول کرد و هانا نتونست تعادلش رو حفظ کنه و روی پله ها افتاد.
-اپس از دستم پرید
و اما من نگاهم فقط به دختری بود که تلو تلو داشت از تک تک پله ها می افتاد. با عجله و دو به سمتش رفتم و...
romangram.com | @romangram_com