#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_222
-کثافته آشغال.
خواست چیزی بگه که صدای یکی از اون مردهایی که هر گوشه خونه ایستاده بودند بلند شد.
- خانم دختره با تلفن حرف می زنه.
به سمت هانا برگشتم که گوشی رو سر جاش گذاشت. نگار با عصبانیت به سمتش رفت و یه لگد به پاهاش کوبید. داد زدم.
-کاریش نداشته باش دختره ی روانی.
بدون توجه به من و هانا روش رو به سمت علیرضا و مهسا کرد.
-همگی جمع کنید باید بریم.
علیرضا من روی زمین پرت کرد و همگی با هول وسایلشون رو جمع کردند. چشم هام سیاهی می رفت و خیلی بی حال بودم ولی روی چهار دست و پا به سمت هانا رفتم. شلوار و دست خونیش ترسم رو بیش تر کرده بود. کنار پاش خودم رو روی زمین پرت کردم.
-هانا عزیزم؟
فقط لای یکی از چشم هاش رو باز کرد. هنوز نفس نفس می زدم.
- هان...ا به کی زن...گ زدی؟
چشمش رو بست.
romangram.com | @romangram_com