#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_207


سری تکون دادم.

-نه مامانم، دعوا چیه فقط من یه کم به خاطر این اخلاقش ناراحت شدم همین.

چقدر دروغ گفتن به خانواده سخت بود ولی نمی تونستم چیزی بگم چون انتخاب خودم بود. نباید مامان و بابام رو فعلا ناراحت می کردم تا ببینم سوشا واقعا عوض می شه یا نه.

مامان کمی نگاهم کرد و گفت: امیدوارم همین طور باشه. حالا اشکال نداره مادر، حرفش رو گوش کن اون از یه چیزایی خوشش نمیاد تو هم انجام نده که هر بار دعواتون نشه.

با لبخندی سری تکون دادم.

از جاش بلند شد.

-بیا پیش بابا و سوشا بریم. بابات خیلی دلش برات تنگ شده.

از جام بلند شدم.

-چشم مامان.

مامان از اتاق خارج شد. نگاهی به اتاقم کردم حتی یه کوچولو هم تغییر نکرده بود و همه چیز دست نخورده بود. لبخندم پرنگ تر شد و به سمت آینه قدی رفتم. موهام رو که بالای سرم بسته بودم رو باز کردم و دورم ریختم. آرایش همیشگیم روی صورتم بود. باید خوش حال می بودم امشب مامان و بابا همه‌ اش چشمشون به من و سوشاست تا ببینند باهم خوبیم یا نه. به سمت در اتاق رفتم و بازش کردم. سوشا کنار بابام روی مبل های توی هال نشسته بودند و حرف می زدند و می خندیدند. مامان با سینی چایی با لبخند به سمتشون اومد. در رو بستم و از پشت سر به سمت بابام رفتم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم.

-بابا جونم؟


romangram.com | @romangram_com