#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_206

-خیلی عالیه.

سوشا سر خیابون تاکسی گرفت و سوار شدیم و به سمت خونه راه افتادیم. هنوز لبخند روی لب هام بود. جای زیادی نرفته بودیم ولی همین خرید ها و گردش ساده با سوشا کلی بهم خوش گذشته بود بیش تر هم بخاطر رفتار خوب و مهربونی سوشا بود.

مانتوی فیروزه ی بلندم رو از تنم در آوردم و‌ دستی به تونیک طلایی سادم کشیدم و به سمت مامانم که روی تخت نشسته بود و با اخم نگاهم می کرد رفتم. کنارش نشستم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم.

-الهی قربون اخمات برم؛ چرا ازم ناراحتی؟

دستم رو از دور گردنش جدا کرد و با بغض گفت: توی این دو هفته نگفتی من یه مامان دارم باید بهش سر بزنم؟

با ناراحتی به چشم های اشک آلودش خیره شدم. حق داشت که از دستم ناراحت باشه. چیکار کنم که منم دوست داشتم بهش سر بزنم ولی سوشا...

-مامانم ببخش توروخدا، بخدا اصلا نتونستم سوشا سر کار بود و خب یه اخلاق خیلی بد هم داره. این که دوست نداره تنها جایی برم.

نمی تونستم که همه‌ اش دروغ بگم. مامان با تعجب نگاهم کرد و گفت: وا یعنی چی؟

شونه ای بالا انداختم.

-چه می دونم والا.

دست هام رو گرفت و با دقت تو چشم هام زل زد.

-شما دعواتون شده؟

romangram.com | @romangram_com