#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_208

بابا دست هاش رو روی دست هام گذاشت.

-بیا رو به روم بشین بابا جان ببینمت.

روی موهاش رو بوسیدم و روی مبل رو به روش نشستم. با دقت نگاهم کرد و گفت: چرا این قدر دیر اومدی بابا جان؟

با لبخند به چشم هاش نگاه کردم.

-همه اش تقصیر سوشا بود بابا.

سوشا یک لحظه رنگش پرید.

ادامه دادم: همه‌ اش می گفت باید با هم بریم و خودشم که کلی کار داشت‌. هی شرکت می رفت، می خواست یه کم به شرکت سرو سامون بده.

سوشا نفس راحتی کشید که لبخندم پرنگ تر شد. حالا چرا این قدر می ترسه تا من واقعیت رو بگم؟

بابا با مهربونی نگاهمون کرد.

-اشکال نداره بابا جان، به زندگیتون برسید گاهی به ما هم یه سر بزنید.

بلند شدم و تندی گونه اش رو بوسیدم و دوباره سر جام نشستم.

-چشم بابایی.

romangram.com | @romangram_com