#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_198

از روی صندلی بلند شدم و روی مبل رو به روش نشستم.

-دارم جدی می گم اشکان من بعد از رفتن تو به خارج خب تنها شده بودم. نگار اومد توی زندگیم و منم بهش وابسته و بعد عاشقش شدم. می دونی اول فهمیدم بخاطر پول سمتم اومده، آخر سر کاری کرد که نمی تونستم باور کنم، نپرس چون چیزی نمی گم. همین باعث شد من به همه مشکوک بشم.

نفس عمیقی کشیدم و دستی توی موهای شلخته‌ ام کشیدم.

-حس می کنم همه بخاطر منفعتشون سمتم میان. دروغ چرا از هانا خوشم میاد ولی اگه اونم بخاطر پولم من رو بخواد، اگه ازم خسته شد چی؟ می ترسم باهاش خوب باشم و بعد یه مدت ولم کنه بره.

اشکان با جدیت گفت: دلیل هات اصلا منطقی نیست سوشا. خداروشکر که فقط دو هفته ست باهم ازدواج کردید و هنوز فرصت برای جبران هست. هانا رو دیدم هم توی اون رستوران و هم توی جشن عروسیتون. لعنتی اون واقعا روز عروسی خیلی خوشحال بود و با عشق به تو نگاه می کرد این رو همه فهمیدند.

سری از روی تأسف تکون داد و ادامه داد: تو نباید این طور با اون دختر ساده و معصوم رفتار می کردی. می دونی بنظر من بهش نزدیک شو و باهاش مهربون شو اگه بعد یه مدت فهمیدی که تغییر کرده اون موقع یه فکری می کنیم و من مطمئنم هانا بد نمی شه.

چشم هام رو محکم روی هم فشار دادم.

-نمی دونم.

یه چیزی محکم توی صورتم خورد. چشم هام رو باز کردم. کت اسپرت سرمه‌ ایم روی صورتم افتاده بود. از جلوی چشم هام کنار بردمش.

-چته؟

یه لگد به پام زد.

-گمشو برو خونه پیش زنت، توی شرکت که فقط کپه ی مرگت رو می زاری.

romangram.com | @romangram_com