#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_171
مامان خندید و گفت: حسودیت می شه دختر؟
نگاهم رو از مامان گرفتم و به گلدون آبی رنگ روی میز دوختم.
-نخیر حسودم نمی شه؛ فقط پرو می شه.
مامان باز خندید و چیزی نگفت. ظرف های کثیف رو از روی میز برداشتم و داخل ظرف شویی گذاشتم و به شستنشون مشغول شدم. دست های گرم مامان روی شونه ام نشست؛ نگاهش کردم.
-ولی من یکی یه دونه دخترم رو بیش تر دوست دارم.
گونه ی سرخ و نرمش رو بوسیدم.
-فداتم مامانی. منم دوست دارم.
به سمت میز غذاخوری وسط آشپزخونه رفت و به چیدن میز مشغول شد. دست هام رو شستم و به سمت اپن رفتم. نگاهی به بابا و سوشا که داشتند شطرنج بازی می کردند کردم. چقدر خوب بود که باهم کنار اومده بودند و خوش حال و خندون بودند.
-بابا، سوشا، بیایید شام.
بابا از جاش بلند شد و همون طور که به سمت آشپزخونه می اومد گفت: دامادمون هم که تقلب می کنه.
سوشا با تعجب کنار بابام ایستاد.
romangram.com | @romangram_com