#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_170

-باشه.

از کنارم رد شد و به سمت دستشویی که طبقه بالا بود رفت. به حلقه ظریف و ساده و طلایی رنگ توی دستم خیره شدم. دو روز از روز نامزدیمون می گذشت. نامزدی که خیلی سریع اتفاق افتاد. همون روز که از خونه سوشا برگشتم حرف های سوشا رو به پدرم گفتم و اون هم با این که نگران بود اما قبول کرد و کلی نصیحتم کرد. موافقتم رو به سوشا اعلام کردم. فردای همون روز با خانواده اش اومد تا جشن نامزدی برپا کنیم. نمی دونم چرا این قدر عجله داشت؟ همون شب یه نامزدی کوچیک با حضور اقوام نزدیک و البته کم گرفتیم و حالا هم که دو روز می گذره و ما اومدیم که وسایل عروسی رو بخریم. لبخندم پرنگ تر شد. هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که روزی بیاد که ما مال هم باشیم. همیشه من ناامید بودم و می گفتم که اون حتی من رو نمی بینه و اما حالا...

خوشحالم حال بودم و هر شب آرزو می کردم که خوشیم پا برجا باشه و من بتونم با سوشا خوشبخت بشم.

با نشستن سوشا به خودم اومدم. نگاهم به آیس پک های روی میز افتاد وا این ها رو کی آورده بودند؟ سوشا دستم رو که روی میز بود رو گرفت و با ذوق و خوش حالی گفت: چه شبی بشه امشب!

با تعجب نگاهش کردم.

-چطور؟

با شادی به چشم هام زل زد.

-مامانت الان زنگ زد و من رو برای شام دعوت کرد پس من امشب پیش نامزدم می مونم.

با بهت و تعجب گفتم: وای نه!

خندید.

-وای آره.

سرم رو پایین انداختم و تند تند و با حرص آیس پکم رو توی دهنم می ذاشتم؛ سوشا وقتی حال من رو دید بلند خندید. همین طور که خیار ها رو برای درست کردن سالاد شیرازی خرد می کردم با حرص رو به مامان گفتم: این قدر به این پسره رو نده.

romangram.com | @romangram_com