#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_172

-من کی تقلب کردم؛ بخدا تقلب نکردم.

بابا نگاهی به من و مامان کرد و هر سه تامون زدیم زیر خنده. سوشا هم که فقط داشت با تعجب نگاهمون می کرد.

-به چی می خندیدن شما؟

مامان به سوشا اشاره کرد که کنارش بیاد؛ سوشا کنار مامان ایستاد.

-مادر تو جدی نگیر؛ این همسر ما شطرنجش افتضاحه با هر کی بازی می کنه وقتی طرف برنده شد می گه تقلب کرده.

سوشا کمی نگاهم کرد و زد زیر خنده.

-وای خدا از دست شما!

باهم دور میز مربع شکل و چوبی نشستیم.‌ مامان قرمه سبزی پخته بود و به بهترین و زیباترین شکل ممکن میز رو چیده بود. سوشا هم تا یه قاشق می ذاشت دهنش ده بار از دست پخت مامان تعریف می کرد و مامانم هم که کلی ذوق می کرد. بعد شام بابا و سوشا به هال رفتند و مشغول حرف زدن شدند و من و مامان ظرف ها رو شستیم. نمی دونم در مورد چی حرف می زدند که اخم های سوشا توی هم بود.

چایی بردیم و من و مامان هم کنارشون نشستیم ولی بابا حرفش رو قطع کرد و همین طور که ساکت بود چاییش رو خورد. سوشا هم نگاهش به تلویزیون بود ولی توی فکر بود. بابا بعد از خوردن چایی چون صبح زود سر کار می رفت و خسته بود به سمت اتاقش رفت تا بخوابه. مامانم هم که بعد کلی حرف زدن با سوشا و تلویزیون نگاه کردن رفت تا بخوابه. من و سوشا مونده بودیم. از روی مبل تک نفره بلند شدم و کنار سوشا روی مبل دو نفر نشستم.

-سوشا؟

نگاهش رو از تلویزیون گرفت و به چشم هام زل زد.

-جانم؟

romangram.com | @romangram_com