#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_160
-جانم؟
خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت. ای جان خجالتی هم که هست.
-چطور پدر و مادرت رو راضی کردی که خواستگاری بیاند؟
دست هاش که روی میز بود رو توی دستم گرفتم و با انگشت شصتم آروم پوست سفید و نرم دستش رو نوازش کردم.
-خب من فقط به مامانم زنگ زدم و بهش گفتم و اون هم نمی دونم چطوری بابا رو راضی کرده بود. من از خونه ی خودم و اون ها هم از خونه ی خودشون اومدند.
به چشم هام زل زد.
-چرا با هاشون آشتی نمی کنی؟
-توی فکرش هستم.
از گوشه ی چشم لبخندش رو دیدم.
-خیلی خوبه
لبخند کم رنگی زدم.
-هانا اگه تموم شدی بریم.
romangram.com | @romangram_com