#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_161
سرش رو تکون داد و دور لبش رو با دسمال روی میز پاک کرد و از جاش بلند شد.
با عجله از جام بلند شدم و همراه هانا بعد از تسویه حساب از رستوران بیرون اومدیم. باید هر چه زودتر به خونه می رسوندمش این طوری برای دو تامون بهتر بود. با بیش ترین سرعت به سمت خونهی هانا حرکت کردم. تعجب رو از چشم هاش می خوندم ولی چیزی هم نمی گفت و خب ازش هم ممنون بودم چون جوابی براش نداشتم.
***
هانا
از اپن نگاهم روی اخم بابا که روی مبل های توی هال نشسته بود و توی فکر بود خیره مونده بود. یعنی چی شده بود، چرا چیزی نمی گفت؟ نگرانی رو از چشم های مامان هم که توی آشپزخونه داشت غذا درست می کرد می دیدم. هر از گاهی نگاهی به من و بابا می کرد و دوباره مشغول کارش می شد. با صدای جدی بابا ترس توی دلم نشست.
-هانا بیا این جا کارت دارم.
نگاهی به مامان کردم و آب دهنم رو قورت دادم و آروم به سمت بابا رفتم. روی مبل رو به روش نشستم. نگاهش رو از گلدون چینی روی میز شیشه ای گرفت و به چشم هام دوخت.
-هیچ چیز جالبی درمورد این پسر نشنیدم هانا!
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم.
-هیچ کس درموردش خوب نمی گه. شرکتی که باباش هم گفته بود رو رفتم کارمنداش می گفتند سالی یه بار می آد یه سر می زنه و دوباره تا سال دیگه پیداش نمی شه.
نفسی عمیقی کشید و گفت: هانا سرت رو بلند کن و به من نگاه کن.
romangram.com | @romangram_com