#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_159
هانا خندید و گفت: فحش داد و تو چیزی بهش نگفتی عجیبه!
شونه ای بالا انداختم و کمی از نوشابه توی لیوان شیشه ی گلدار رو خوردم.
-راستش چرا دلم می خواست چونهش رو پایین بیارم ولی توی مکان عمومی دیگه نمی شه.
سری تکون داد و غذا خوردن رو از سر گرفت.
-هانا فکر کنم سرد شده. سفارش می دم یکی دیگه بیارند.
سرش رو به معنی نه تکون داد.
-نه سوشا سرد نشده خوبه؛ تو هم بخور.
سری تکون دادم و قاشق و چنگال رو برداشتم. غذا نمی خوردم و فقط با غذام بازی می کردم. حرف های نگار نگرانم کرده بود من به دیونه بازی هاش عادت داشتم ولی نگرانیم برای هانا بود. دوست نداشتم براش اتفاقی بیفته.
به گل های رز قرمز روی میز که توی یه گلدان مربعی شکل مشکی بودند خیره شده بودم و توی فکر بودم که هانا صدام کرد.
-سوشا؟
به چشم های زیباش خیره شدم.
romangram.com | @romangram_com