#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_158
-اما من فضولی و جاسوسی کسی رو نمی کنم.
دندون هاش رو روی هم فشار داد و دستش رو به سمت هانا گرفت و گفت: انتظار نداشتم باز با این خانم بیرون بیای!
بازوش رو گرفتم و کمی هولش دادم و از کنار میز دورش کردم.
-اولا که این خانم اسم داره، دوم این که من هر وقت دلم بخواد با همسرم بیرون میام و سوم این که برو گمشو از اون ریخت گودزیلایی و زشتت حالم بهم می خوره.
کمی با تعجب نگاهم کرد.
-همسر؟
به هانا نگاهی انداخت و دوباره به من نگاه کرد. روی پنجه پا بلند شد و کنار گوشم آروم گفت: مطمئن باش نمی زارم کنار همسر عزیزت روز های خوشی رو داشته باشی.
همسر عزیز رو با حرص و نفرت گفت. از کنارم با تندی و دو رفت و از پله های مارپیچی رستوران پایین رفت. نفس عمیقی کشیدم. این دختره نمی زاره آب خوش از گلوم پایین بره آخرش دیونهم می کنه. با دستی که دور مچ دستم حلقه شد به خودم اومدم و به هانا نگاه کردم. لبخندی زدم و دوباره روی صندلی نشستم.
-به حرف هاش گوش نکن اون یه مریضه.
هانا لبخند زد و گفت: چی در گوشت گفت؟
به ظاهر خندیدم و ولی خب توی دلم نگرانی موج می زد.
-یه چند تا فحش آب دار بهم داد.
romangram.com | @romangram_com