#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_155


-یعنی اگه با سوشا ازدواج کنم اشتباه نمی کنم؟ کاش بتونه یه کم از این اخلاق ها و کار هاش فاصله بگیره. نمی شه که ما همه‌ش باهم دعوا داشته باشیم.

از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم و بازش کردم. ماه تاریکیِ شب رو روشن کرده بود و ستاره ها تک و توک توی آسمون سیاه دیده می شدند. چقدر دلم می خواست الان صدای سوشا رو بشنوم. باد درخت های توی کوچه رو آروم آروم تکون می داد لبخند زدم. خدایی وقتی به سوشا و این که زنش بشم فکر می کردم نمی تونستم لبخندم رو کنترل کنم و بی اراده لب هام کش می اومد.

پنجره رو بستم و به سمت کمد رفتم و لباس هام رو با یه تاب و شلوارک صورتی عوض کردم و خودم رو روی تخت پرت کردم. امیدوارم با خوابیدن از این همه فکر و خیال بیرون بیام.

در رو پشت سرم بستم و به سمت ماشین سوشا که کمی بالاتر از خونه مون بود رفتم. سوار شدم و روم رو به سمت سوشا کردم.

-سلام.

با لبخند نگاهم کرد.

-سلام خوبی؟

با این که از لبخند و لحن مهربونش تعجب کرده بودم ولی جوابش رو دادم.

-مرسی خوبم، تو خوبی؟

سرش رو تکون داد.

-بابات چرا هیچ جوابی به ما نداد؟


romangram.com | @romangram_com