#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_154

از اون همه مهربونی و خوبی چشم هام پر از اشک شد. بلند شدم و صورت بابا رو غرق بوسه کردم جوری که صداش در اومد.

-نکن دختر.

ازش جدا شدم و یا لبخند نگاهش کردم.

-مرسی بابایی، تو بهترینی خیلی دوست دارم.

خندید و گفت: برو خودت رو لوس نکن.

به سمت مامان رفتم و صورتش رو بوسیدم.

- تو هم عشق ترین مامان دنیایی.

با دست های تپل و نرمش صورتم رو توی قاب دست هاش گرفت و بوسه ی گرمی روی پیشونیم کاشت.

- تو هم دختر گل منی.

لبخندی زدم و به سمت اتاقم رفتم و پشت سرم در رو بستم و همین که در رو بستم اشک هام سرازیر شدند.

-خدا جونم واسه داشتن خونواده به این خوبی ازت ممنونم.

حرف های بابا نشون از این می داد که مامان بهش گفته که این پسره رو دوست دارم و چقدر پدرم منطقی و مهربون رفتار کرده بود. به سمت تختم رفتم و دراز کشیدم. نفس عمیقی کشیدم و به پهلو چرخیدم.

romangram.com | @romangram_com