#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_156

به جلو خیره شدم.

-خب فعلا داره یکم تحقیق و پرس و جو می کنه.

سری تکون داد و ماشین رو روشن کرد و از کوچه بیرون رفت.

-با این حساب باید منتظر جواب منفی باشیم.

با بی خیالی شونه ای بالا انداختم.

-خب بهتر. تو که زیاد برات مهم نیست و من رو دوست نداری که بخوای ناراحت شی.

آروم گفت: همین طوره.

تا رسیدن به رستورانی که قرار بود شام رو اون جا بخوریم هر دو تامون ساکت بودیم. از ماشین پیاده شدیم و به سمت رستورانی که وسط شهر و به شدت شلوغ بود رفتیم. وارد شدیم. سوشا دستم رو گرفت و بدون لحظه ای صبر کردن من رو به سمت طبقه ی بالا برد. پشت میز شیشه ای نشستیم و سوشا بلافاصله گارسون رو صدا کرد

انگاری زیادی گشنه‌ش بود. برای خودش جوجه با مخلفات سفارش داد. منم که کباب برگ سفارش دادم. چیزی نمی گفت و سرش پایین بود و منم از بیکاری داشتم به اطراف و وسایل رستوران نگاه می کردم. فقط یه خانواده توی طبقه ی بالای رستوران بودند. یه خانواده ی چهار نفره که داشتند حرف می زدند و می خندیدند‌‌. لبخندی زدم و دستم رو زیر چونه‌م گذاشتم و به دیوارهای سفید و مشکی و قاب های روی دیواره ها خیره شدم. این طبقه بالا دنج تر و تاریک تر نسبت به پایین بود و خب من خیلی ازش خوشم اومده بود. همین طور داشتم با لبخند به همه جا نگاه می کردم که نگاهم روی لبخند سوشا خیره موند. وای الان می که دختره چقدر ندید بدیده. خواست چیزی بگه که گارسون غذا ها رو آورد و روی میز گذاشت. بعد از رفتنش سوشا دستم رو که روی میز بود گرفت.

-هانا بنظرت من می تونم عوض شم؟

به چشم های نگران و غمگینش خیره شدم و لبخند زدم.

-البته سوشا اگه بخوای مطمئن باش می تونی.

romangram.com | @romangram_com