#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_99
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ می دونی NGC253 یه کهکشان مارپیچیه که از زمین حدود ...
گفت:
ـ سارا فرار نکن، حرف بزن. تو اجازه دادی لمست کنم.
ـ این دلیل نمیشه که چیزی بین ما وجود داره. من نمی خوام چیزی بین من و هر آدم دیگه ای وجود داشته باشه، نمی خوام زندگیم تغییر کنه. من از چیزی که دارم خوش حالم، به هیچ کس هم اجازه نمیدم این خوش حالی رو از من بگیره.
سرش را کمی کج کرد و گفت:
ـ فکر نمی کنی چیزی که خوش حالت می کنه، خیلی کمه؟ خیلی چیزهای دیگه هم وجود داره که ممکنه ...
به چشمانش خیره شدم و محکم گفتم:
ـ من چیز بیشتری نمی خوام. تازه واقعا فکر می کنی آسمون کمه؟ من همه ی دنیا رو دارم.
ـ آدم ها ...
حرفش را نیمه کاره رها کرد. آدم ها، آدم ها، آدم ها.
گفتم:
ـ آدم ها برام جذاب نیستن.
ـ به خاطر محمد که اذیتت کرد؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:
ـ نه. چرا اِنقدر حرف محمد رو پیش می کشی؟ محمد و کارهاش اصلا هیچ اهمیتی برای من نداره، اون یه کاری کرد و جوابش رو هم گرفت.
چشمانش را تنگ کرد و گوشه لبش بالا رفت. این یک لبخند بود یا پوزخند؟
ـ جوابش؟! این جواب دقیقا چی بوده؟
سرم را کج کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com