#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_100


ـ نظرت در مورد یه دست، دو تا دندون و یه دنده ی شکسته چیه؟ اون با وجود تمام دونسته هاش در مورد من، جلو اومد. من بهش گفته بودم، ولی اصلا توجه نکرد. شکایت کرد و دیه دادم.

شانه بالا انداختم. اهمیتی به افکاری که ممکن بود در مورد من و کارم داشته باشد، نمی دادم.

هنوز اولین قاشق را به دهان نگذاشته بودم که گفت:

ـ برای عصر برنامه ی خاصی که نداری؟ می خوام پاپی رو بهت نشون بدم.

کمی برنج و تکه ی کوچکی از کباب را به دهان گذاشتم. طعم فوق العاده ای نداشت، اما خوب و شاید قابل تحمل بود. به لبخندش خیره شدم. لبخندش گرم بود، اما چیز متفاوت تری در مقایسه با لبخند کیانا را در خود جای داده بود. به چشمانش خیره شدم.

لبخندش عمیق تر شد و گفت:

ـ واقعا دوست دارم یه روز این آقا محمد رو ببینم که چطور ...

ـ هیس، نگو. محمد برای من هیچ ارزشی نداره، حتی ارزش فکر کردن.

زبانش را روی لب پایینش کشید و گفت:

ـ باشه، ولی هر وقت احساس کردی آمادگیش رو داری، خیلی مشتاقم در موردش حرف بزنیم.

اخم کردم. لبخندش عمیق تر شد.

ـ باورت نمیشه، ولی احساس می کنم مثل یه بچه ی فضول شدم که از دونستن هر چیز کوچیکی کلی ذوق می کنه. کوچک ترین چیزهایی که در موردت می فهمم، هم باعث تعجبم میشه، هم خوش حالم می کنه.

ـ داری زیادی شلوغش می کنی.

نفسش را با صدا بیرون داد و به سمتم خم شد.

با مکث طولانی پرسید:

ـ حالا واقعا که کیانا رو بیرون نکردی؟ خیلی ناراحت بود.

قاشق در دستم خشک شد و نگاهم روی دانه های برنج ثابت ماند. دانه هایی بلند و سفید. بوی خوبی هم می دادند. چیزی دوباره راه گلویم را بست.

ـ حامد و کیانا نگران من هستن. نمی دونم چرا نمی تونم بهشون این باور رو بدم که می تونم تنهایی از خودم مراقبت کنم. هر کجا میرم و هر کاری می کنم، مواظبم هستن، این عصبیم می کنه.

هنوز به جلو خم شده بود. بوی عطر تلخش با بوی برنج و کباب در هم پیچیده بود. دستش را دیدم که جلو آمد. قبل از این که پشت دستم را لمس کند، دستم را عقب کشیدم. برای امروز کافی بود. نمی دانستم می توانم بیشتر از آن لمس شدن را در یک روز تحمل کنم یا نه. شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد.

romangram.com | @romangram_com