#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_101


قاشق و چنگالش را برداشت و گفت:

ـ این از روی علاقه ست و دوست داشتن. تو ظاهر خیلی محکم و قاطعی داری، اما وقتی از نزدیک نگاهت می کنم، اونقدر ظریف و شکننده به نظر می رسی، که ناخودآگاه می خوام مواظبت باشم تا آسیب نبینی. فکر کنم دلیل نگرانی حامد و کیانا هم همین باشه. کاملا حامد رو درک می کنم که با حضور من کنارت مشکل داره و حساس شده. دارم سعی می کنم بهش ثابت کنم من دلم می خواد مواظبت باشم، نه این که بهت آسیبی برسونم.

ـ در مورد من داری اشتباه می کنی، اصلا این طوری نیست، من به چیزی تظاهر نمی کنم.

سرش را به شدت تکان داد و گفت:

ـ نه، نه اشتباه نکن. موضوع اصلا تظاهر کردن نیست، باید یک بار خودت رو از بیرون نگاه کنی تا بفهمی چی میگم. حتی ظاهرت هم همین رو نشون میده. تو محکم قدم بر می داری، تمام حرکات بدنت کنترل شده ست و می دونی داری چی کار می کنی، ولی هیکل ظریف و حالت معصوم و ساده ی چهرت یه شکنندگی خاصی را به آدم القا می کنه.

گفتم:

ـ غذات سرد شد.

نمی خواستم به چشمانش نگاه کنم. حس بدی در مورد خود او نداشتم، ولی حتی دلم نمی خواست در مورد حرف هایش فکر کنم.

دیگر میل چندانی به خوردن نداشتم. به ظرف غذای او خیره شدم. بر خلاف من، خیلی با اشتها غذا می خورد.

ظرف سالاد را جلو کشیدم و گفتم:

ـ حامد چی می گفت؟

قاشق و چنگالش را داخل ظرف خالی غذایش قرار داد و گفت:

ـ این که ازت دور بشم تا زمانی که صلاحیتم بهش ثابت بشه.

ـ چرا به حرفش گوش ندادی؟

ـ من صلاحیتم رو بهش ثابت کردم.

با تعجب به چشمانش خیره شدم. چشمانش برق می زد.

ادامه داد:

ـ چند تا نکته ی کوچولو در مورد این چند تا دیدارمون براش تعریف کردم. اجازه داد ببینمت، ولی گفت باید بعد حسابی حرف بزنیم.

ـ بعد از جریان محمد، روی هر مردی که سعی می کنه بهم نزدیک بشه حساسیت به خرج میده.

romangram.com | @romangram_com