#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_102


ـ در مورد آراد هم همین طور سخت گیری می کرد؟

ـ آراد؟ این موضوع چه ربطی به آراد داره؟

سیب زمینی را به دهان گذاشت و با مکث کوتاهی گفت:

ـ چون ظاهرا بهت پیشنهاد داده.

ـ حامد چیزی در موردش نمی دونه. البته اگه سعیدی چیزی در مورد آراد متوجه نشده باشه و چیزی هم به حامد گزارش نکرده باشه.

شانه بالا انداختم. لبخندش عمیق شد.

گفت:

ـ پس برات مهم نبود.

ـ آراد؟! اون هیچ وقت برام مهم نبوده.

به چشمانم زل زد و گفت:

ـ پس یعنی می تونم امیدوار باشم که برات مهم شدم؟

چند ضربه به در خورد. نگاهم را از لبانش برداشتم و به در خیره شدم. کیانا گوشه در را باز کرد. نگاهش برای لحظه ای میان من و علی رضا سرگردان شد و بعد نفسش را بی صدا بیرون داد.

گفت:

ـ آقای ملکی تا ده دقیقه دیگه می رسه و ...

حرفش را نیمه کاره رها کرد و وارد اتاق شد. شالم را روی لبه ی میز گذاشت.

قبل از این که کامل از اتاق خارج شود گفتم:

ـ به مهدیس بگو ...

به چشمانم خیره شد. چند بار پشت سر هم پلک زدم و با مکث کوتاهی ادامه دادم:

ـ دو تا نسکافه میاری؟

romangram.com | @romangram_com