#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_103
ابروهایش بالا رفت. لحنم سوالی بود، نه مثل همیشه دستوری.
لبخند خیلی سریع روی لبش نشست و گفت:
ـ البته، همین الان میارم. چیزی دیگه ای هم می خواید؟
علی رضا با لبخند نگاهش را از من گرفت و رو به او گفت:
ـ نه، خیلی ممنون کیانا خانم.
با بسته شدن در، صدای خنده ی علی رضا بلند شد و گفت:
ـ چه بلایی سر این کیانای بیچاره در آوردی که اِنقدر با یه خواهشت سر ذوق اومد؟
به صندلی تکیه دادم و شال را از روی میز برداشتم. گوشه ی شالم را گرفت و کشید. شال را رها نکردم. سرم را بالا گرفتم و با اخم نگاهش کردم.
کمی به جلو خم شد و گفت:
ـ نگفتی خانمی، بعد از ظهر بیام دنبالت تا پاپی رو نشونت بدم؟
شال را رها کردم و گفتم:
ـ باشه برای یه وقت دیگه. حالم خیلی خوب نیست، می خوام برم رصدخونه.
اخم کرد و گفت:
ـ نمیشه بمونی تو خونه؟ می ترسم این آراد از جواب منفی که بهش دادی پشیمونت کنه.
میل عجیبی به خندیدن داشتم. گوشه ی لبانم بالا رفت. در باز شد و نگاهم روی چشمان گرد شده ی کیانا و لبخندی که روی لبان همیشه سرخش نقش بسته بود، ثابت ماند. لبخندش خیلی آرام محو شد و بعد از مکث طولانی جلو آمد. قبل از این که سینی را روی میز بگذارد، لیوان نسکافه را برداشتم.
با خروج کیانا، کمی به سمتم خم شد و گفت:
ـ کیانا خیلی مهربون و خوشگله. شاید بهتر باشه به جای تو، در مورد اون فکر کنم.
شیطنت صدایش باعث شد ابروهایم بالا برود.
گفتم:
romangram.com | @romangram_com