#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_104


ـ کیانا سه سالی هست ازدواج کرده.

انگشتان مشت شده ی دست راستش را به کف دست چپش کوبید و گفت:

ـ حیف شد. بگو ببینم داری از روی حسودی این حرف رو می زنی؟

نفسم را با صدا بیرون دادم و جرعه ای از نسکافه را نوشیدم. طعم خوب و آشنای همیشگی را داشت.

ـ حسودی؟ چرا باید حسودی کنم؟ وحید مثل تو خوش خنده ست، ولی وقتی من رو می بینه اخم می کنه.

لیوان را از داخل سینی برداشت و گفت:

ـ حق داره. زنش رو این طوری اسیر خودت کردی.

اخم کردم و گفتم:

ـ من به کیانا کاری ندارم.

ـ آره، تو کاری به اون نداری، ولی اون نمی تونه بی تفاوت از کنارت رد بشه.

لحنش بر خلاف چند دقیقه قبل کاملا جدی بود.

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ برای امروز کافیه، تمومش کن. نمی خوام در مورد هیچ چیز و هیچ کس حرف بزنم.

از جا بلند شدم و پشت میزم نشستم. به صفحه ی لپ تاپم خیره ماندم و چند نفس عمیق کشیدم. علی رضا لیوان را روی میز گذاشت و از جا بلند شد.

همزمان با خداحافظی علی رضا، در باز شد و کیانا و مهدیس با چهره های رنگ پریده وارد اتاق شدند. خیلی سریع وسایل روی میز را جمع کردند. آقای ملکی آمده بود. شال را روی سرم انداختم و منتظر شدم.

همزمان با باز شدن در و خروج علی رضا، دیدمش. دیدمش که چشمان یشمی رنگش روی علی رضا ثابت ماند و اخم کرد. مثل همیشه کت و شلوار سیاه به تن داشت و پیراهن سفید یقه دیپلمات. موهای براقش را به عقب شانه زده بود و بوی عجیبی با حضورش در اتاق پیچید. بوی خوشایندی بود.

ـ سلامٌ علیکم.

با دست به مبل اشاره کردم و نگاهم روی علی رضا ثابت ماند. با اخم کمی دورتر در کنار مهدیس ایستاده و نگاهش بین من و سامان ملکی در رفت و آمد بود. زیر لب چیزی گفت و مهدیس هم حرفی زد که اخمش عمیق تر شد. به سامان ملکی خیره شدم.

با اخم نگاهش را از علی رضا گرفت و رو به من گفت:

romangram.com | @romangram_com