#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_105
ـ از آشنایان بودن؟
به چشمان یشمی اش زل زدم و گفتم:
ـ امرتون چیه؟
کمی جا به جا شد، چشمانش را به زیر انداخت و گفت:
ـ حاج آقا صالحی سلام رسوندن خدمتتون و گفتن پروژه ی جدیدی راه افتاده که قراره زیاد مزاحمتون بشیم.
دستم را به طرفش دراز کردم و گفتم:
ـ خوبه خود صالحی می دونه مزاحمه و باز پادوهاش رو می فرسته سراغم.
با اخم سرش را بلند کرد و بی آن که به صورتم خیره شود گفت:
ـ حاج آقا به شما لطف کردن و حاضر شدن بعضی کارها و ارتباط های شما رو با استعمارگرها و تروریست ها نادیده بگیرن. خواهر من، شما که نباید از لطف ایشون سوءاستفاده کنید و ...
از روی میز خودکاری برداشتم و به سمتش پرتاب کردم. از جا پرید و با چشمانی گرد شده به چشمانم زل زد.
محکم گفتم:
ـ اگه یه بار دیگه به من بگی خواهر من تا جایی که می خوری می زنمت. فهمیدی؟
صدای خنده ی علی رضا در گوشم پیچید. هنوز آن جا ایستاده بود و با خنده نگاهم می کرد. سامان ملکی با اخم نگاهش کرد و گلویش را صاف کرد.
گفتم:
ـ بده ببینم چی برام آوردی؟
دوباره گلویش را صاف کرد. از داخل کیف سیاه چرمی که کنار پایش گذاشته بود، پوشه ی پلاستیکی سبز رنگی را بیرون آورد و به دستم داد. لپ تاپ را کنار گذاشتم و برگه ها را از داخل پوشه بیرون کشیدم. گوشه ی لبم بالا رفت.
گفت:
ـ حاج آقا گفتن صبر کنم تا کارتون تموم بشه.
بی آن که سرم را بلند کنم گفتم:
romangram.com | @romangram_com