#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_106


ـ به کیانا بگو دو لیوان نسکافه می خوام، البته برای خودم.

یک پروژه ی جدید. بزرگ تر و البته متفاوت تر از چیزی بود که انتظارش را داشتم. اهمیت نداشت اطرافیانش به من می گفتند جاسوس دو طرفه. صالحی به من اعتماد داشت، می دانست رازدار خوبی هستم.

اول نگاهی به موبایلم انداختم. ساعت از هشت گذشته بود. دو پیغام داشتم و سه تماس بی پاسخ. به سامان ملکی خیره شدم. دست چپش را زیر چانه گذاشته بود و چرت می زد. از در باز اتاق به بیرون خیره شدم. وقتی سامان ملکی وارد اتاقم می شد، اجازه نمی داد در را ببندند. مهدیس احتمالا رفته بود. کامپیوترش خاموش بود و میزش مرتب. از جا بلند شدم. لپ تاپ را درون کیف مخصوصش جای دادم، سوییچ و موبایلم را برداشتم، پوشه را مقابل سامان ملکی روی میز گذاشتم و به چهره اش خیره شدم. جوان بود. برجستگی گونه های بی رنگش بر روی صورت تازه اصلاح شده اش، بعد از چشمان یشمی و درشتش، خیلی زود توجهم را در اولین ملاقات جلب کرده بود. زیبا بود. به انگشتر عقیقی که در انگشت دوم دست راستش قرار داشت خیره شدم.

از اتاق بیرون رفتم. خسته بودم. حامد را دیدم که به صندلی بزرگ و سیاهش تکیه داده است و با تلفن صحبت می کند. نگاهش به سقف بود. متوجه رفتنم نشد. در راهرو هیچ کس نبود. خیابان شلوغ بود. خیلی سریع سوار ماشین شدم و به راه افتادم.

دلم آسمان صاف می خواست، دلم ستاره می خواست. روی پشت بام ایستادم و به آسمان خیره شدم. دستانم را باز کردم. کاش می شد آسمان را در آغوشم جای دهم. نفس عمیقی کشیدم. بوی خاک باران خورده می آمد. دانه های خنک باران روی صورتم می نشست. چرا این آسمان صاف نمی شد؟ دلم آسمان صاف می خواست، دلم ستاره می خواست.





روی تخت به پهلو دراز کشیدم و پاهایم را درون شکم جمع کردم. چشمانم را بستم. چیزی راه گلویم را بسته بود. نمی توانستم درست نفس بکشم. من بد نبودم. چرا رهایم نمی کردند؟ من فقط می خواستم برای خودم زندگی کنم. نه از حامد توقع حمایت داشتم و نه از کیانا خواسته بودم مراقبم باشد. از داخل هال صدا می آمد. حتی نیازی به حدس زدن هم نبود. تا چند لحظه ی دیگر کیانا وارد اتاقم می شد تا لباس های فردایم را آماده کند. چشمانم را بستم.

کیانا گفت:





ـ دوست داری بیای پایین با من و وحید شام بخوری؟

در این سه سال همسایگی، بارها و بارها به خانه اش دعوتم کرده بود، اما هیچ وقت حتی برای یک دقیقه هم پا به خانه اش نگذاشته بودم. درک نمی کردم چرا هنوز هم به دعوت کردن من به خانه اش اصرار دارد. تخت تکانی خورد.

گفتم:

ـ خستم.

ـ من نمی خواستم اون طوری بشه.

داشت در مورد بحث من و حامد در مورد خودش حرف می زد. من آرامش می خواستم. چیزی نگفتم، فقط سکوت کردم.

گفت:

ـ من با اشتیاق این کارها رو برای تو انجام میدم، فقط گاهی ...

romangram.com | @romangram_com