#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_107
بی آن که چشمانم را باز کنم با اخم گفتم:
ـ من ترحم و دلسوزی نمی خوام.
ـ این کارها نه ترحمه، نه دلسوزی، من فقط نگرانتم. این که چقدر می تونی به این وضع زندگی کردن ادامه بدی؟ اگه من یا حامد نباشیم، چطوری می خوای ادامه بدی؟
ـ همین طوری که الان دارم ادامه میدم.
ـ سارا به من نگاه کن. نمی تونی، باور کن نمی تونی.
چشمانم را باز کردم و با اخم به چشمانش زل زدم. گفتم:
ـ این موضوع به خودم ربط داره. من تا الان زندگی کردم و بعد از این هم ...
پوزخندی زد و گفت:
ـ اون کاری که تو این نُه سال انجام می دادی، زندگی کردن نبود. سارا به خودت یه نگاهی بنداز، یه نفر فقط باید جلوت راه بیفته و راه رو برات صاف کنه، تا وقتی تمام مدت به آسمون خیره شدی، پات گیر نکنه و نخوری زمین. یه نفر هم باید پشت سرت بیاد تا خرابکاری هات رو جمع و جور کنه.
چشمانم را بستم و گفتم:
ـ خستم.
ـ داری فرار می کنی سارا. یه نگاهی به زندگیت بنداز. حامد داره راه رو برات باز می کنه و من هم دنبالت راه افتادم.
ـ برو بیرون می خوام بخوابم.
ـ تا کی می خوای به این وضع زندگی ادامه بدی؟ اون پسره علی رضا رو اسیر زندگی خودت نکن. اون خیلی ...
چنان ناگهانی چشمانم را باز کردم و نشستم که ساکت شد.
با دست به در خروجی اشاره کردم و داد زدم:
ـ بیرون. من هر کاری که دوست داشته باشم با زندگی خودم می کنم. اصلا می خوام خودم رو نابود کنم، می خوام بمیرم. چرا دست از سرم بر نمی داری؟
پشت به او دراز کشیدم و پاهایم را درون سینه جمع کردم. پلک هایم را به هم فشردم. چیزی راه گلویم را بسته بود و اجازه نمی داد درست نفس بکشم. تخت تکانی خورد و بعد از یک دقیقه، صدای بسته شدن در را شنیدم. نمی توانستم در مقابل قطره های اشکی که بی اختیار و بی صدا از گونه ام پایین می ریخت، مقاومت کنم.
یک هفته تمام نه با حامد حرفی زدم و نه کوچک ترین نگاهی به چهره ی کیانا انداختم. پیشنهادهای علی رضا را حتی برای نوشیدن نسکافه رد می کردم و تمام فکرم مشغول بستن صفحات شماره ی جدید مجله بود.
romangram.com | @romangram_com