#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_108
ایمیل جدید سعید را چک می کردم که کیانا در را باز کرد و وارد شد. این را از بوی شیرین عطر همیشگی اش تشخیص دادم.
گفت:
ـ نمونه ی نهایی مجله رو آوردم. علی رضا بیرون منتظره، بهش بگم بیاد تو؟
به برگه های سیاه و سفید سیمی شده ی روی میز نیم نگاهی انداختم و گفتم:
ـ بگو بیاد داخل. نسکافه می خوام.
ـ اگه تایید نهایی رو بدی و امضاش کنی، می فرستم چاپخونه.
ـ باشه تا آخر وقت امضاش می کنم، فردا صبح اول وقت بفرست. اولین نسخه که ...
گفت:
ـ اولین نسخه رو مثل همیشه برات میارم. فراموش نکردم.
با خروج کیانا، نگاهم به روی علی رضا ثابت ماند که دست به سینه ایستاده بود و خیره نگاهم می کرد. شنیدم که کیانا به او اجازه وارد شدن به اتاقم را داد، اما او با مکث طولانی نفسش را با صدا بیرون داد. با تکان دادن سر، صاف ایستاد و با گام های بلند و محکم وارد شد. در را بست و به سمتم آمد. خیلی نزدیک، در یک قدمی ام ایستاد و پشتش را به میز تکیه داد. دست به سینه خیره شد به چشمانم.
گفتم:
ـ سلام.
تبسمی محو روی لبانش نشست و خیلی زود دوباره همان حالت سرد را به چهره اش برگرداند. صندلی را به سمتش چرخاندم و دست به سینه سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و به چشمانش خیره شدم. حالت کشیده و آشنای چشمان قهوه ای رنگش، باعث شد گوشه ی لبم بالا برود.
گفتم:
ـ من کارهای بد زیادی انجام دادم، اما هیچ کس سعی نکرد با سکوت کردن و زل زدن به چشمام، من رو تنبیه کنه. تو چرا داری این کارو می کنی؟ در ضمن نمی تونی اون لبخندت رو مخفی کنی، دیدمش.
لبخند، چنان ناگهانی روی لبانش نشست، که من هم بی اختیار لبخند زدم. دستش را به سمت صورتم دراز کرد. سرم را به سمت مخالف چرخاندم.
گفت:
ـ می خوام صورتت رو لمس کنم.
انگشت اشاره اش خیلی نرم روی گونه ام کشیده شد. فقط دو ثانیه طول کشید. دستش را عقب برد و دوباره دست به سینه، این بار با لبخند، به چشمانم خیره شد.
romangram.com | @romangram_com