#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_109
گفت:
ـ وقتی لبخند می زنی، خیلی ناز و دوست داشتنی میشی. بریم بیرون. درکه چطوره؟ بریم برای شام کباب بخوریم.
سرم را به علامت منفی تکان دادم. اخم هایش در هم رفت و سرش را به سمتم خم کرد.
ـ چرا؟
ـ من از جاهای شلوغ خوشم نمیاد.
در همان حالت ماند و ابروهایش را بالا داد. آهسته گفت:
ـ از چه جاهایی خوشت میاد؟
به چشمانش خیره شدم. بوی عطر تلخش تمام اتاق را پر کرده بود.
گفتم:
ـ جاهای خیلی خلوت.
ابروهایش بیشتر بالا رفت. نگاهش به روی لبانم ثابت مانده بود. حرکت سخت و سنگین سیب گلویش، توجهم را جلب کرد.
خیلی سریع خودش را عقب کشید و گفت:
ـ باشه پس بریم. ماشین داری؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم.
ـ خوبه، چون ماشینم رو برای چند ساعتی دادم دست دوستم.
شالم را از روی صندلی برداشت و به طرفم گرفت.
گفت:
ـ کجا قراره بریم؟
از جا بلند شدم، شال را به روی سرم انداختم، موبایل و نسخه نهایی و سیاه و سفید مجله را برداشتم و به سمت در خروجی رفتم.
romangram.com | @romangram_com