#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_110
ـ خونه ی من.
حامد میان سالن ایستاده بود و با مهدیس حرف می زد. با دیدنم اخم کرد و نگاهش را به علی رضا دوخت. مهدیس لبخند زد و او هم به علی رضا خیره شد. با گوشه چشم، وحید و کیانا را دیدم. کیانا با چشمانی سرخ شده به چهره ی وحید نگاه می کرد. وحید هم دستانش را در هوا تکان می داد و چیزی می گفت که نمی شنیدم. به قامت بلند وحید خیره شدم و اخم میان ابروان خوش حالتش. کیانا قصد گفتن چیزی را داشت که وحید با حرکت دست ساکتش کرد.
صدای حامد را شنیدم که گفت:
ـ سارا نگفتی کجا قراره برید؟
قدمی به سمت کیانا برداشتم و گفتم:
ـ خونه.
ـ حتما با این آقای دکتر؟
قدمی دیگر به سمتشان برداشتم. نمی توانستم نگاهم را از حرکت دستان وحید جدا کنم. قلبم درد می کرد.
ـ کدوم آقای دکتر؟ کیانا بیا این جا.
حامد صدایم زد، اما من باز هم به سمت آن دو قدم برداشتم. کیانا با تعجب و وحید با اخم نگاهم می کرد. حامد چیزی گفت، نشنیدم.
پرسیدم:
ـ چیزی شده؟
وحید مقابل کیانا قرار گرفت و با همان اخم گفت:
ـ امرتون رو بفرمایید خانم؟
چنان لحن طلب کارانه ای داشت، که اخمم بیشتر شد. درد قلبم هم بیشتر شد.
ـ کیانا چی شده؟
وحید دست به سینه گفت:
ـ نکنه از این به بعد قراره توی زندگی خصوصی من و همسرم هم دخالت کنی؟ همین قدر که ...
حامد جلو آمد و گفت:
romangram.com | @romangram_com