#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_111


ـ وحید جان تمومش کن.

نگاهی به اطرافم انداختم. خیلی شلوغ بود. کیانا، وحید، حامد، علی رضا و مهدیس. تمام عضلات بدنم منقبض شد و دندان هایم را به هم فشار دادم. تحمل نداشتم. دستانم می لرزید.

کیانا گفت:

ـ مهدیس برو پایین ببین چه خبره. گفتم همین الان برو. آقا علی رضا میشه کمی دورتر بایستین؟

وحید گفت:

ـ بس کن کیانا. آقای نجفی، سه ساله زندگی ما افتاده دست این خانم.

با دست به سر تا پایم اشاره کرد. بعد از مکث طولانی، نگاهم را از نگاه خشمگین وحید جدا کردم و دوباره به اطراف و پشت سرم خیره شدم. از مهدیس خبری نبود، ولی علی رضا هنوز نزدیکم ایستاده بود و متعجب نگاهم می کرد.

گفتم:

ـ بعد از سه سال، یادت افتاده بیای شکایت و داد و بیداد؟ چرا اذیتش می کنی؟ تو حق نداری با کیانا این طوری حرف بزنی.

وحید با سرعت دو قدم به جلو برداشت. صورتش در عرض ثانیه ای کوتاه سرخ شد. کاملا عصبانی بود. من آماده بودم و تک تک حرکاتش را زیر نظر داشتم. با کوچک ترین حرکت غیر معمولش، می توانستم به راحتی از خودم دفاع کنم. قبل از این که گام سوم را بردارد، کیانا مقابلش قرار گرفت و هر دو بازویش را در دست گرفت. حامد خود را کمی عقب کشید و علی رضا هم درست مقابلم ایستاد و هر دو دستش را باز کرد. واقعا فکر می کرد نمی توانم در مقابل وحید از خودم دفاع کنم، که این طور سعی داشت از من دفاع کند؟

کیانا با صدایی گرفته گفت:

ـ وحید خواهش می کنم تمومش کن. تو که این طوری نبودی!

ـ آخه این دختره خجالت نمی کشه. من نمی فهمم تو زن منی یا این ...

حامد میان حرفش پرید و گفت:

ـ آخه یه مسافرت این همه داد و جنجال نداره وحید جان.

از پشت علی رضا خارج شدم و گفتم:

ـ کیانا می خوای بری سفر؟

کیانا بی آن که تغییری در حالت بدنش ایجاد کند، فقط سرش را به سمتم برگرداند.

شانه بالا انداختم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com