#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_112


ـ خب برو. حامد براش هر چقدر دوست داره مرخصی رد کن.

چرخیدم و با گام های بلند دفتر را ترک کردم. هنوز می لرزیدم. انگار کسی در گوشم فریاد می کشید.

در را باز کرد و کنارم نشست. هنوز به دستانم نگاه می کردم. با تمام قدرت و توانم فرمان را با دو دست گرفته بودم و فشار می دادم، اما هنوز دستانم می لرزید.

ـ حالت خوب نیست، اجازه میدی من رانندگی کنم؟

سوالش را خیلی با احتیاط پرسید. ماشین را روشن کردم و گاز دادم.

گفتم:

ـ حق نداشتن سر من داد بزنن.

ـ سارا آروم تر، خیلی داری تند رانندگی می کنی.

با اخم لحظه ای سرم را به سمتش برگرداندم و محکم گفتم:

ـ نمی خوام.

پایم را بیشتر روی پدال گار فشار دادم. با چه کسی لجبازی می کردم؟ با او یا خودم؟ با خودم یا سرنوشتم؟ با سرنوشتم یا تجربه هایم؟

گفت:

ـ می خوام دستت رو بگیرم.

داد زدم:

ـ حق نداری به من دست بزنی.

داد زد:

ـ می خوام دستت رو بگیرم.

وقتی دستش را روی دستم گذاشت، دستش را پس زدم. دوباره فرمان را محکم گرفتم.

ـ سارا؟

romangram.com | @romangram_com