#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_98
به چشمانش خیره شدم و گفتم:
ـ نمی خوام زمینی باشم.
لبخند آهسته آهسته روی لبانش نشست و گفت:
ـ دختر آسمونی من، زمینی بودن اونقدرها هم که فکر می کنی بد نیست، امتحانش کن.
ـ امتحانش کردم، نتیجه ی خوبی نداشته.
با اخم گفت:
ـ حتما با محمد، آره؟
شانه بالا انداختم.
با همان اخم ادامه داد:
ـ درست جواب بده.
ـ آره.
ـ چطوری؟
نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:
ـ می دونست خوشم نمیاد خیلی بهم دست بزنه.
ـ اذیتت کرد؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم. محمد، او فقط برایم یک خاطره ی دور بود، همین. چیز آزار دهنده ای در آن خاطره وجود نداشت.
گفتم:
ـ درک می کنم که حامد نمی خواد خاطره ای که با محمد داشتم دوباره تکرار بشه، به خاطر همین نگرانه. نگرانه که حضورت باعث ناراحتی من بشه. به حامد گفتم اشتباه می کنه، چیزی بین ما نیست، ولی دست بردار نیست.
ـ واقعا چیزی بین ما نیست؟
romangram.com | @romangram_com