#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_97
گوشه ی لبم بالا رفت.
ـ کهکشان، نه سیاره.
به نرمی دستش را بالا آورد، نزدیک صورتم گرفت.
گفت:
ـ حالا که خوش اخلاقی می تونم لمست کنم؟
به چشمانش خیره ماندم. بارها گفته بودم از لمس شدن خوشم نمی آید، ولی این که چرا این قدر به لمس کردن من اصرار دارد، برایم درک شدنی نبود. به انگشت اشاره اش خیره شدم. نوک انگشتش خیلی نرم، از جایی نزدیک استخوان گونه ام تا چانه ام کشیده شد. چشمانم را بستم و سرم را عقب کشیدم. جای انگشتش روی صورتم می سوخت.
گفت:
ـ وقتی لمست می کنم، باورم میشه که واقعی هستی.
گفتم:
ـ من دیوونه نیستم، من بد نیستم.
چیزی راه گلویم را بسته بود.
گفت:
ـ می خوام انگشتت رو بگیرم.
چشمانم می سوخت. آرامش. چیز زیادی می خواستم؟ انگشت کوچک دست راستم را میان دو انگشتش گرفت. انگشتم شروع کرد به سوختن.
گفت:
ـ حرف بزن. چی تو رو اِنقدر به هم ریخته؟
تکیه دادم و چشمانم را باز کردم. دستم را عقب کشیدم. نفسش را با صدا بیرون داد و او هم صاف نشست.
ـ حامد و کیانا من رو می شناسن، ولی باز هم می خوان من رو مجبور کنن کاری رو که دوست ندارم انجام بدم.
ـ مثلا؟
romangram.com | @romangram_com